تبلیغات
کـــــنــــــــــار ..................دون.. - استاد احمد عزیزی
فـــــرصــــتـــــــها چــون ابــــــر بـــــهـاری در گــــذرند

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

پنجشنبه 16 تیر 1390-06:48 ق.ظ



 

چه زیبا دیدگانم اشک میریزند

دراین آئینه صدرنگ

واز مجـذوب چشـمان تو در محـراب ابرویت

عجب رنگین کمانهای قشنگی درنگاه من می آمیزد

به قــدری دوسـتــتـ دارم 

که در اوج نمازم لانه  شاهین شبگرد قنوت توست .

خمـم ازحسرتت اما

لبم مهر سکوت توست.

ومثل کودکان تشنه لـب در ظهر تابستان

نگاه حسرتم بر شاخه های سرخ توت توست.

.در این دوران دوری

عهد خاموس شکستن ها

در این شهر شقایق کش

که من یک عمر با آواز خونین چکاوک زندگی کردم..




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 16 تیر 1390 07:16 ق.ظ


feet pain
شنبه 18 شهریور 1396 04:14 ب.ظ
Hi! I know this is kinda off topic but I'd figured I'd ask.
Would you be interested in trading links or maybe guest authoring a blog post or vice-versa?
My website discusses a lot of the same topics as yours
and I think we could greatly benefit from each other.
If you might be interested feel free to send me an email.
I look forward to hearing from you! Awesome blog by the
way!
Neusha
یکشنبه 30 مرداد 1390 05:31 ب.ظ
سلام ...
چدتا از مطالبتون رو خوندم ...
زیبا می نویسید
موفق باشید ...
پاسخ sمحمد : ممنون
ehsan
شنبه 25 تیر 1390 12:07 ب.ظ
سلام عالی بود
در ضمن شما لینک شدین اگه خواستین لینکم کنین.
آتی
پنجشنبه 16 تیر 1390 01:12 ب.ظ
بسیار تعابیر زیبان
فکر کنم الگوی نوشته های خودت ه
پاسخ sمحمد : ممنون این م یه نظره
هوالسامع
پنجشنبه 16 تیر 1390 11:43 ق.ظ
سلام

حقیقتا انتخاب زیبایی کردید بسیار زیبا بود

راجع به پست قبل که گویا دیر سعادت خواندنش را داشتم:

گلدان زندان است برای گل. زندان هم زندان است حتی اگر قفسی طلایی باشد ذاتا غم افزاست ونشانه ی خودخواهی نه عشق


بسیار زیبا عنوان نمودید
پاسخ sمحمد : ممنون از حسن توجهت
مانلی
پنجشنبه 16 تیر 1390 11:38 ق.ظ
چقدر این پست بهم مزه داد!
مانا مانی
پاسخ sمحمد : برقرار باشی. ممنون
نیایش
پنجشنبه 16 تیر 1390 11:18 ق.ظ

مهرورزان زمان های کهن ، هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که" تو" یی
بر نیاید دگر آواز ز "من"
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست ،
بپذیریم به جان،
هر چه جز میل دل او ،
بسپاریم به باد
آه
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد:
بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک ،
خنده می زد " شیرین" ،
تیشه می زد "فرهاد"
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد .
کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است .
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین ،
بی نهایت زیباست :
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی .
تب و تابی بودت هر نفسی .
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد ...

فریدون مشیری
پاسخ sمحمد : ممنون از شعر زیبا وحضورتون
موژان
پنجشنبه 16 تیر 1390 10:19 ق.ظ
سلام...
شعر قشنگی بود...
پاسخ sمحمد : ممنونم لطف دارین
ت
پنجشنبه 16 تیر 1390 09:05 ق.ظ
خیلی قشنگ بود
نقطه های خاموش نیست شده خاموس
پاسخ sمحمد : ممنون درود بر تتتتت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر